در خودم تکرار می شوم
با نگاهت که از من می گذری
و در خود
همواره پیچ و تابم
وقتی که در من
برافراشته ای مسیرت را
مثل پرچمی که در خلاء آویزانم
تنها می توانم
شکل عبور تو باشم
در باد
مهمانم که می شوی
پرده پر می گیرد و
طاقچه آینه می زاید
دیواری سر راه حرف هایم نمی بینم
مهربانیت سقف را بر می دارد
و خود را
روی پیکر یخ زده ی گناهانم می کشد
بی هیچ تکلفی
کلمات از دهان بیرون زده ام را
به آغوش می گیری
و من می گذارم
صدای خنک تو در رگ هایم راه برود
انگار دلش می خواد که به آوازی
چشم تموم پنجره ها وا شه
خون میزنه شتک به در و دیوار
از سرخی گلی که تو دستاشه...

آی نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
آی نپریشی صفای زلفکم را دست
آبرویم را نریزی دل !
می نخورده مست ...لحظه ی دیدار نزدیک است
ز عشق همنفسي خواستم نه همخوابه
عجب زمانه ظاهر پسند نامردي است
كشيده مردم رو راست را به ثلابه
سياوشانه ز آتش گذشته ام ، اما
دو قطره اشك نيامد به چشم سودابه
صدا زدم مگر اسباب پاك بودن چيست؟
ز حجره سر بدر آورد شيخ،
ـ آفتابه
مولفش را نمی شناسم
(نامه ای از یک شاعر)
گوینده ی تلویزیون گفت :
"زنبورها همه چیز را سیاه و سفید می بینند"
نقاش
مثل تاجری که قرار دادش را
گل های قرمزش را پاره کرد
چرا باید به ستاره ای نگاه کنم
که سال ها پیش مرده
کسی پاسخ ها را در برگه های سفید ندید
فرشید عزیزم این آخرین کارمه که برات نوشتم .اما می خواستم کمی هم با هات درد دل بکنم . بعضی وقتا آدم یه چیزایی رو می فهمه که براش سنگینه شایدم زوده اما حالا می فهمم که اصلا هیچ چیزی واقعی نیست که بخوام ازش بدم بیاد . مثلا همیشه آدمایی رو که به واقعیت می چسبیدن مسخره می کردم . از نقاشایی که طبیعت رو کپی می کردن بدم میومد . نه اون آدما نه طبیعت و نه کپی اشون ..هنوزم از اون آدما خوشم نمیاد اما به یه دلیل دیگه . به این دلیل که اونا توی توهم واقعی بودنشون فسیل شدن .حالا همه چیز برام حکم یه قرارداد رو داره . سنگ، رنگ، ستاره ،عنکبوتی که فقط تا 15سانتیمتریشو تار نمی بینه(اینم مثل گوینده ی تلوزیون توی کتاب زیست شناسی نوشته بودن..می بینی علوم طبیعی خیلی انسانی ترن حد اقل اونا واقعی دروغ میگن ) ..میدونی فرشید هیچ چیزی معیار نیست همه چیز قرارداده . حتی کلمه (اگرم معیاری وجود داشته باشه امکان نداره که از یکی بیشتر باشه) . . کلمه تنها قرار دادیه که هستی فقط با انسان می بنده ...می بند ه که پاره کنه پاره می کنه که ببنده و می بنده که ..کلمه حرف ربطیه که بین انسان و جهان قرار می گیره پس تمیز دهنده و فاصله دهنده هم هست . حالا اینکه اول برای وصل اومده یا فصل اونو دیگه نمی دونم.اما فکر می کنم کلمه و کار کردش در زبان بیشتر از اون که برای گفتگوی انسانها با انسانها اومده باشه برای گفتگوی انسان با جهان اومده . وقتی که انسان این قرارداد رو به نفع خودش مصادره میکنه یعنی کارکرد اصلی اونو =.(انسان با جهان) به کارکرد جنبی اون(انسان با انسان)تخفیف میده اونوقته که غول زمان از راه می رسه و کلمه رو مثل یه جسد مومیایی میکنه با یه دهن کجی چندش آور که یعنی ببین هنوز هم هست در صورتی که نیست . (ما زنده به آنیم که آرام نگیریم . موجیم که آسودگی ما عدم ماست ) .زمان از حرکت تغذیه می کنه از زندگی و تجربه به اصطلاح گرانقدرش. بیشتر از اونکه برای ما مفید باشه برای خودش مفیده .زمان داره ما رو با جهان به اوج سوءتفاهم می کشونه .. .مثلا همین کلمه ی گران قدر(گران+قدر) اگه تویه چیزی بخری وبعد بری از کسی بپرسی که آیا اینو خوب خریدم یا نه ؟اگه طرف بهت بگه اینو گرون خریدی چقدر ناراحت می شی ؟ در حقیقت گرانقدر یعنی اینکه ارزششو نداشت.حالا یکی ممکنه بگه که آقا این اصطلاحه اما این دلیل نمی شه که همه ی اصطلاحاتو به این بهونه که عامیانه ان حلوا حلوا کنیم و روی سر بزاریم .اما از اینکه زمان یه تجربه ی به اصطلاح گرانقدر رو به ما می ده خوشحالیم خاک بر سرمون . به هر حال ما بدجور داریم تو باتلاق سوءتفاهم دست و پا می زنیم .وقتی فروغ تو اون مصاحبه اش می گفت مفاهیم عوض شدن وقتی می گفت مجنون از نظر من یه آدمیه که فقط مرتب می خواد خودش رو آزار بده حرفشو نمی فهمیدم . اما به این اعتقاد دارم که عشق هم یه جور معلولیته . آدمی که پا نداره همیشه دنبال یه پای دیگشه . آدمی که یه دست نداره آدمی ام که یه دل نداره همیشه دنبال یه دل دیگشه . عشق اسم خوش و آب و رنگیه که ما روی معلولیت قلبیمون گذاشتیم این هیچ اشکالی نداره اما بدبختی اینجاست که ما بهش افتخار می کنیم . ما با این افتخار مسخرمون هم خودمون رو داریم خر گیر میاریم هم معشوقمونو . دیگه مهریه توش هیچ مهری نیست . دیگه چهار شنبه سوری توش هیچ سوری نیست . دیگه تو عاشورا غمی نیست . روی هیچ چشمی ابری نیست . زیر هیچ چشمی ام آبرو نیست ..می بینی فرشید ما به کجا رسیدیم ؟ این نتیجه ی زیر پا گذاشتن کلمه اس زیر پا گذاشتن قرارداد بین انسان و جهان .اگه سنتهای ما در اوج خودشون می مردن حتما ما رو به دنیای بهتری می بردن . اونا سالهاست سالهاست سالهاست که در حال پوسیدنن..ما نه توی گذشته ایم نه توی امروز . شایدم توی آینده ایم توی آینده ایم که لابد همه ی کشورای دیگه از گذشته ی ما استفاده می کنن ..خوب مثل اینکه زیادی حرف زدم ! .اما قبلش می خواستم در مورد شعر . "آهویت" تو یه چیزی رو بگم . "یت" کارکرد ماهرانه ی از تو در نفی انسانیت مستعمل خودخواه دور شده از جهان و اشیاء بود که تلاش داشت این انسان رو به پیرامونش برگردونه . با این تفاوت که این تشخص برخلاف اغلب تشخص های دیگه که یک طرفه اس اینبار دو طرفه عمل می کنه . هم انسان رو به جای آهو می نشونه و هم آهو رو به جای انسان . پسوند."یت" با اون تاکید چکش وار و دیکتاتورانش که تو ذاتشه اینبار در پارادوکسی زیبا به کلمه ی نرمی مثل آهو می چسبه ومعنویت( که همیشه به کلمه های قلمبه ای مثل انسان و معنا ) می چسبید و این پیرهن بو گرفته ی ژنده رو رو تن انسان جر می ده . در حقیقت "یت" در آهویت به شکل منحصر به فردی خودکشی می کنه که جای شگفتیه . اشرف مخلوقات بودن به هیچ وجه دلیل بر مرکز و محور بودن نیست همونطور که زمین مرکز و محور نبود.
امیر مهدی بیات